+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 21:11  توسط بهناز
|
کاملا واقعی
جمعه بود می خواستم با پسری که دیروز ازش شماره گرفته بودم بیرون برم.
رفتم نشستم تو ماشینش اول بردگی های تیغ رو رو گردنش دیدم گفتم خودکشی کردی گفت: نه یهو مچشو گرفتم که ببینم دستشم با تیغ بریده که نذاشت ولی بعدش هم مچ دستشو دیدم که اونم اثر بردگیه تیغ داشت هم گفت که خودکشی بوده
اول فکر کردم چه پسرمظلوم و مهربونی و بهم گفته بود که تو خیلی می خندی من برای همین خواستم باهات دوست شم ۲ دقیقه نگذشت که ورق کاملا برگشت. برگشت بهم گفت از خودت بگو
گفتم: تاحالا عاشق نشدم سکس نداشتم و......
گفت :چرا سکس نداشتی بین همه ی دوست پسرا و دست دخترا سکس هست
گفتم: من دوست دارم با کسی که دوستش خواهم داشت این رابطه رو داشته باشم الانم که من قصد ازدواجو این حرفارو ندارم
گفت: خوب منم قصد ازدواج ندارم ولی باید اولش باید رابطه ای باشه
گفتم: خو تو که قصد ازدواج نداری بس حرفشو نزن
گفت: بغل و بوس چی؟
گفتم: بغل کردن چیزی نیست ولی لب نمی دم
گفت: اگه من مشکلی برام پیش اومد
گفتم: تو می تونی هر چقدر دلت می خواد دوست دختر داشته باشی و باهاشون رابطه داشته باشی
بگذریم از اینکه می خواست مخ منو بزنه و چه حرفای زشتی زد
منو برد دمه خونشون گفت: بیا بریم تو خونه دوست دارم بغلت کنم
گفتم: نه.
با کنایه گفتم: دوستم گفته بود تو عوضی هستی بهت زنگ نزنم
گفت: اره من عوضیم تو هم اشتباه کردی زنگ زدی
و منو فوری برد همونجایی که سوار کرده بود پیاده کرد .انقدر عصبانی شده بودم که خدا می دونست به خودم گفتم بابا من بهش اجازه ی اینو دادم که با کسای دیگه باشه ولی این دلش سیری نداره
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:2  توسط بهناز
|
فقط ۲۴ ساعت می تونستم زنده بمونم
فقط ۲۴ ساعت . . . .
نه می تونستم چیزی بنویسم نه می خواستم بخوابم.
به مرگ فکر می کردم
مرگ. . . مرگ. . . مرگ. . .
تا چشم روی هم گذاشتم و باز کردم دیدم طناب دار دور گردنم حلقه زد.
زیر پاهایم خالی شد .
داشتم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم که ناگهان صدایی شنیدم.
بخشیدمش . . . . بخشیدمش . . . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط یه توضیح کوتاه: پست قبلی یه داستان بود که خودم نوشته بودم اصلا واقعی نبود .
این پستمم خودم نوشتم خواهشا نظرتونو بگید
به امید دیدار

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 1:3  توسط بهناز
|
تو ماشین بودم که برگشتم بهش گفتم:
ـ من دلم بستنی می خواد
ـ تو این هوای سرد؟!
ـ اووهوم
ـ حالا می شه نخوری؟!
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم :
ـ ساعت هنوز هشت کو تا نه
بعد چند دقیقه ماشین رو جلو کافی شاپ همیشگی نگه داشت و رو به من کرد و گفت:
ـ برو جای همیشگی بشین تا من بیام.
من رفتم تو کافی شاپ نشستم که ناگهان صدای ترمز ماشینی را شنیدم .
هنوز بعد ۵ سال ساعت ۸ شب در کافی شاپ و میز همیشگی منتظرشم تا شاید بر گرده .
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:55  توسط بهناز
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 2:27  توسط بهناز
|
یک روز مریم به دوست صمیمیش آرزو گفت: دیگه مهرداد منو دوست نداره.
آرزو گفت: بهش بگو طلاق می خوام ، اون موقع است که می فهمی دوست داره یا نداره.
۲ ماه بعد مریم طلاق گرفت و مهرداد و آرزو با هم ازدواج کردند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 2:43  توسط بهناز
|
سلام
حالتون چطوره؟! امیدوارم هرجا هستید خوش و سلامت باشید. باز من اومدم درد و دل، خوبی این وبلاگها این که آدم می تونه درد و دل کنه و نظرات دیگرانو بفهمه در مورده اون چه که فکر می کنی و این به همه کمک می کنه.
خوب اومدم بگم که من چند وقت پیش بای یاهو داده بودم، خودم نمی دونم برای چی این کارو کردم، بعد چند روزی گفتم یواشکی با آیدیم بیام بالا ببینم کی ناراحت شده که من رفتم 
می دونی چی دیدم ؟! دقیقا هیچی ندیدم ، هیچ کس از رفتنم ناراحت نشده بود ، هیچکی دلش برام تنگ نشده بود ،هیچکی . . . .
چی شدن اون دوستایی که همیشه دم از دوستی و رفاقتشون با من می زدند؟!
شاید مشکل از خودم باشه شاید نه
ولی اینو خوب می دونم
همه تو بی وفایی ها با هم رقابت می کنند

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 3:57  توسط بهناز
|
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 3:42  توسط بهناز
|
سلام
امیدوارم که خوب و سلامت باشید
تنهایی رو دوست دارم چون به آدم فرست می ده تا بیشتر به اطرافش فکر کنه به اطرافش با توجه بیشتری نگاه کنه باعث می شه دنبال سوال های بی پاسخت بری و از همه مهم تر به آدم یاد می ده بیشتر و بهتر از عقلش استفاده کنه
تنهایی یک بدی هایی داره و در عوض یک خوبی هایی ام داره
بدیه تنهایی اینه که:
نمی تونی با کسی که اونطور تورو ارضاع می کنه روابط دوستانه بر قرار کنی چون . . . . .
بی خیال

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:34  توسط بهناز
|
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:41  توسط بهناز
|