تبليغاتX
|-._.- تنها شدم -._.-|
|-._.- تنها شدم -._.-|
یه بوایی میاد

                  بوش خیلی خوبه

                                          وایییییییییییییییییی

                                                                         دوباره عید اومدهههههههههه

                             عیدتون مبارک  

از خدا به خاطر خیلی چیزا ممنونم

۱) خانوادم صحیح و سالم کنارم هستند

۲)داداشم دانشگاه قبول شد که تمام خانواده خوشحال شدند

۳)بازم این اجازه رو داد که زنده بمونم تا عید امسال رو ببینم

و از خدا می خوام:
 به همه سلامتی بده٬
 همه مشکلاتشون حل شه ٬ همه مردها آمرزیده شن و در آخر همه عاقبت بخیر بشند  و بقیشم که شخصیه

از کساییم که تو این مدته دوستم بودند و تو این وبلاگ همراهیم می کردند ممنونم

این ۱۳ روز به همتون خوش بگذره جای منم خالی کنید

خداحافظ همین حالا

|+| نوشته شده توسط بهناز در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 21:11 |
گرسنگانی که هر چه می خورند باز هم سیر نمی شوند
کاملا واقعی

جمعه بود می خواستم با پسری که دیروز ازش شماره گرفته بودم بیرون برم.

رفتم نشستم تو ماشینش اول  بردگی های تیغ رو رو گردنش دیدم گفتم خودکشی کردی گفت: نه یهو مچشو گرفتم که ببینم دستشم با تیغ بریده که نذاشت ولی بعدش هم مچ دستشو دیدم که اونم اثر بردگیه تیغ داشت هم گفت که خودکشی بوده

اول فکر کردم چه پسرمظلوم و مهربونی و بهم گفته بود که تو خیلی می خندی من برای همین خواستم باهات دوست شم ۲ دقیقه نگذشت که ورق کاملا برگشت. برگشت بهم گفت از خودت بگو

گفتم: تاحالا عاشق نشدم سکس نداشتم و......

گفت :چرا سکس نداشتی بین همه ی دوست پسرا و دست دخترا سکس هست

گفتم: من دوست دارم با کسی که دوستش خواهم داشت این رابطه رو داشته باشم الانم که من قصد ازدواجو این حرفارو ندارم

گفت: خوب منم قصد ازدواج ندارم ولی باید  اولش باید رابطه ای باشه

گفتم: خو تو که قصد ازدواج نداری بس حرفشو نزن 

گفت: بغل و بوس چی؟
گفتم: بغل کردن چیزی نیست ولی لب نمی دم

گفت: اگه من مشکلی برام پیش اومد

گفتم: تو می تونی هر چقدر دلت می خواد دوست دختر داشته باشی و باهاشون رابطه داشته باشی 

بگذریم از اینکه می خواست مخ منو بزنه و چه حرفای زشتی زد

منو برد دمه خونشون گفت: بیا بریم تو خونه دوست دارم بغلت کنم

گفتم: نه.

 با کنایه گفتم: دوستم گفته بود تو عوضی هستی بهت زنگ نزنم  

گفت: اره من عوضیم تو هم اشتباه کردی زنگ زدی

 و منو فوری برد همونجایی که سوار کرده بود پیاده کرد .انقدر عصبانی شده بودم که خدا می دونست به خودم گفتم بابا من بهش اجازه ی اینو دادم که با کسای دیگه باشه ولی این دلش سیری نداره

|+| نوشته شده توسط بهناز در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 22:2 |
مرگ
فقط ۲۴ ساعت می تونستم زنده بمونم

فقط ۲۴ ساعت . . . .

نه می تونستم چیزی بنویسم نه می خواستم بخوابم.

 به مرگ فکر می کردم

مرگ. . . مرگ. . . مرگ. . .

تا چشم روی هم گذاشتم و باز کردم دیدم طناب دار دور گردنم حلقه زد.

زیر پاهایم خالی شد .

داشتم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم که ناگهان صدایی شنیدم.

  بخشیدمش . . . . بخشیدمش . . . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فقط یه توضیح کوتاه: پست قبلی یه داستان بود که خودم نوشته بودم اصلا واقعی نبود .

این پستمم خودم نوشتم خواهشا نظرتونو بگید

به امید دیدار

                                

|+| نوشته شده توسط بهناز در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 1:3 |
همیشگی
تو ماشین بودم که برگشتم بهش گفتم:

ـ من دلم بستنی می خواد

ـ تو این هوای سرد؟!

ـ اووهوم

ـ حالا می شه نخوری؟!

نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم :

ـ ساعت هنوز هشت  کو تا نه

بعد چند دقیقه ماشین رو جلو کافی شاپ همیشگی نگه داشت و رو به من کرد و گفت:

ـ برو جای همیشگی بشین تا من بیام.

من رفتم تو کافی شاپ نشستم که ناگهان صدای ترمز ماشینی را شنیدم .

هنوز بعد ۵ سال  ساعت ۸ شب در کافی شاپ و میز  همیشگی منتظرشم تا شاید بر گرده . 

 

|+| نوشته شده توسط بهناز در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 23:55 |
رفاقت
سلام

باز من پیدام شد

بازم حرفای جدید، بازم می خوام سرتونو درد بیارم.

 یه دوست خوب صادق، مهربون ،با گذشته ، عیبهای دوستاشو میگه و .....

همه این چیزارو می دونن ، جالبه کسی که ادعای رفاقتش می شه همچین چیزایی رو نداره ،نمی دونم واقعا چرا ما آدما بلدیم شعار بدیم  نمی گم اصلا همچین آدمایی وجود ندارن نه ولی خیلی کم هستن و این به خاطر تغییر ارزشهاستو امید وارم باز هم بشیم همون ایرانی های چندین سال پیش.

الان اگه می خوای دوستی تو به کسی ثابت کنی باید به خاطره طرف فحش بدی به کسی که ازش بدش میاد!

آیا این دوستیه واقعیه؟ من به خاطر دعوایی که بین دو نفر پیش اومده بیام بدون اینکه واقعا ببینم چی شده فحش بدم فقط به خاطر اینکه دوستمه ؟!!!!!!!!!

به نظرت یه دوست واقعی عیب دوستش رو نمی گه ؟ یه دوست واقعی کسی که اشتباهات تورو تکرار نکنه نه اینکه تورو تو اشتباهاتت تایید کنه

آره برای همین می گم ارزش هامون تغییر کرده و برای همین می گیم دوستاها بی معرفتند برای همین تو عشق شکست می خوریم برای همین به دنیا و مردمانش فحش می دیم بعد خودمونو پاکترین و معصوم ترین آدم زمین می دونیم در صورتی که پست ترین آدم زمینیم

من هر دفعه صادق بودم یا روک و رو راست البته با معذرت خواهی به طرف گفتم همچین عیبی رو داری

شدم نامرد نامردا

شاید ناراحت شم ولی می دونی یکی رو دارم از همه بهتره ، همه ویژگی ها رو داره اونم خدامه

هر موقعه احساسش می کنم خودمو بی نیازترین ها می بینم

و هر موقع از یاد می برمش  خودمو بیچاره ترین ها می بینم  

من لعنتی بهناز  

                

 

|+| نوشته شده توسط بهناز در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 2:27 |
خیانت
یک روز مریم به دوست صمیمیش آرزو گفت: دیگه مهرداد منو دوست نداره.

آرزو گفت: بهش بگو طلاق می خوام ، اون موقع است که می فهمی دوست داره یا نداره.

۲ ماه بعد مریم طلاق گرفت و مهرداد و آرزو با هم ازدواج کردند.

                       

|+| نوشته شده توسط بهناز در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 2:43 |
سلام

حالتون چطوره؟! امیدوارم هرجا هستید خوش و سلامت باشید. باز من اومدم درد و دل، خوبی این وبلاگها این که آدم می تونه درد و دل کنه و نظرات دیگرانو بفهمه در مورده اون چه که فکر می کنی و این به همه کمک می کنه.

خوب اومدم بگم که من چند وقت پیش بای یاهو داده بودم، خودم نمی دونم برای چی این کارو کردم، بعد چند روزی گفتم یواشکی با آیدیم بیام بالا ببینم کی ناراحت شده که من رفتم

می دونی چی دیدم ؟! دقیقا هیچی ندیدم ، هیچ کس از رفتنم ناراحت نشده بود ، هیچکی دلش برام تنگ نشده بود ،هیچکی . . . .

چی شدن اون دوستایی که همیشه دم از دوستی و رفاقتشون با من می زدند؟!

شاید مشکل از خودم باشه شاید نه

ولی اینو خوب می دونم 

همه تو بی وفایی ها با هم رقابت می کنند

                             

|+| نوشته شده توسط بهناز در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 3:57 |
آهای آدما
سلام
خیلی وقت بود آپ نکرده بودم ولی امروز دلم گرفته ، راستشو بخوای خیلی وقت هست که دلم گرفته.
امروز بهانهای پیدا کردم تا بتونم حرف بزنم
می خوام از جامعه حرف بزنم که درونشو پر از فساد، اعتیاد، دروغ و بی وفایی ها گرفته و ما کاملا بی خیالم.  می دونی به چی فکر می کنم به این که ما در عصری زندگی می کنیم که پرورش فکری اهمیت بسیار زیادی داره ولی هر وقت به قبل فکر می کنم به تمدنی که داشتیم می بینم ما چقدر از این تمدن عقبتریم ما به جای اینکه به جلوبریم به عقب رفتیم اکثر آدما دروغ می گن، دیگه تو جماعت ها سراغی از اعتماد نمی شه گرفت، عشق پژمرد و جای خودشو به نفرت و کینه داده و صداقت برای آدمها بی ارزش شده ، و به چه راحتی می تونیم از کسانی که از ما کمک می خوان بگزریم آره نه تنها ایران بلکه دنیا این شده دنیای که زنها به شوهرهای خود خیانت می کنن و مردها به زنهای خود فقط و فقط به خاطر هوس رانی ها
 و ما همش می گیم دنیا بی ارزشه، همش تقصیر این دنیاستو ..... واااااای که چقدر من به این حرفا می خندم ما پدر دنیارو درآوردیم بعد می گیم دنیا با ما اینطوری کرد،  نکنه این دنیاست که حیوانات مختلف درونشو می کشه و ما هیچ کاره ایم؟!
ما به هم نوع های خودمون رحم نمی کنیم چه برسه به حیون هایی که حتی نمی تونن برای خودشون تصمیمی بگیرند و ما اونهارو عذاب می دیم چون از ما پایین ترند
انسان هایی هستند که آدمهای دیگرو به طرز وحشتناکی می کشن ولی می دونی وحشتناکتر از اون چیه اینکه قلب کسیو می شکنیمو صدای ناله هاش رو می شنویم و به راحتی ازش  می گذریم.
واقعا چرا ما آدمها با پیشرف علم فاسدتر و خرابتر شدیم؟ چرا علم رو مسبب بدبختیمون می دونیم؟ ما حتی خدامونم از یاد بردیم و من واقعا متا سفم برای خودم و انسانهایی اینطوری زندگی می کنن و خدا کنه بتونیم از این منجلاب خودمونو بکشیم بیرون و در عالم هستی سربلند باشیم.
تادیداری دویاره

   

|+| نوشته شده توسط بهناز در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 3:42 |
                                      

سلام

امیدوارم که خوب و سلامت باشید

تنهایی رو دوست دارم   چون  به آدم فرست می ده تا بیشتر به اطرافش فکر  کنه به اطرافش با توجه بیشتری نگاه کنه باعث می شه دنبال سوال های بی پاسخت بری و از همه مهم تر به آدم یاد می ده بیشتر و بهتر از عقلش استفاده کنه

تنهایی یک بدی هایی داره و در عوض یک خوبی هایی ام داره 

بدیه تنهایی اینه که:

 نمی تونی با کسی که اونطور تورو  ارضاع می کنه روابط دوستانه بر قرار کنی چون . . . . .

 

بی خیال

 

 

                               

|+| نوشته شده توسط بهناز در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 2:34 |
سلام

يه سوال دارم از تموم آدمايي که اين نوشته رو مي خونن من مي خوام بدونم آيا همه ي شما از دوست نارو خورديد؟! آيا با اينکه نارو خورديد باز به دوستاتون فرصت داديد؟! اگه داديد چرا؟! و اگه نداديد بازم چرا؟! به نظرتون طرف ادب شده؟! و يک سوال خيلي مهم آيا شما احساس نکرديد تقصير خودتون؟!

حالا مي خوام ماجراي خودمو بگم

امسال من پيش دانشگاهي بودم يکي از بدترين سالاي عمرم بود و شايد بدتر از اينم بشه فقط اين رو مي دونم که هميشه بايد خدارو شکر کرد به خاطر تمام لحظاتي که داريم من تقريبا با يکي سه سال دوست بودم و حدود دو سال باهم فقط تو مدرسه حرف مي زديم تا امسال که  همه کار براش کردم گرفته از دروغ گفتن به همه به خصوص به مادر و پدر طرف و به مادر و پدر خودم در صورتي که مادر پدر من خبر دارن من دوست پسر دارم اما دوستم بهم مي گفت:« به مامان بابات دروغ بگو، اينطوري مامان بابات اذيتت مي کنند.» يا مثلا مي گفت:«پسرا ارزش دوستي ندارند و بايد اونارو بپيچونيشون.» اين دوست من بود

اول که که باهم مي رفتيم بيرون، من مي گفتم به خاطره خودمه يا اگه ميومد پيش من مي شست، مي گفتم به خاطره خودمه. با گوشيم با دوست پسراش حرف مي زد قرار مي ذاشت، اما اي دل غافل نگو چون خانوم گوشيش شکسته بود ميومد  پيش من بعد که گوشي خريد طرفه من اصلا پيداش نشد. ساکت شدم و هيچي نگفتم.

تقريبا دو يا سه ماه بعد . . . . .

دوياره پيشم اومد بهم گفت:« بهناز مي خوام برم بيرون مي توني بياي مدرسه هوامو داشته باشي.»

منم گفتم:«باشه»

چند باري اين کارو براش کردم تا اينکه فهميدم پشت سر من حرف مي زنه چه چيزايي پشت سر من مي گه و وقتي بهش گفتم، فکر مي کنيد چي گفت؟!، گفت:« همه دروغ مي گن، و تو يه آدمي هستي که طرز فکرت خيلي پايين هست.» منم ديگه محلش نذاشتم طرفش نرفتم ولي خودتون احساس کنيد من چه حالتي شدم وقتي اين حرف رو زد. من کسي بودم که خيلي به دردش خوردم و تونست به قرارايه عقب موندش برسه، ولي مي خوام از همه ي آدما بپرسم آيا معني رفاقت اينه؟!

من هر وقت به اين اتفاقي که برام افتاد، فکر مي کنم. نمي گم تقصير خداست يا تقصير طرفه، همه چي تقصير خودم بود چون هر بار بهش فرصتي مي دادم، باز همون آدم بود، هيچ تغيير نمي کرد و من از طرفم مي خواستم درک کنه بدونه اينکه فکرکنم اون قدرت درک هيچ مسئله اي رو نداره و من در مقابل کاراش هی چی نمی گفتم فکر نمی کردم که رفیق با رفیق اینکا را رو نمی کنه پس همه چی تقصیره خودم بود

تمام

                             

 

 

|+| نوشته شده توسط بهناز در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 4:41 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ